Archive for اوت 2009

سوز دل یا سوز سرما

اوت 25, 2009

اگر چه این یادداشت ، اندکی دیر نوشته می شود ، اما برای شناخت اوضاع و رویکرد » سید علی خامنه ای » نسبت به حوادث پس از انتخابات و سرکوب مردم ، قابل توجه است . تاخیر هم برای اطمینان از وثوق خبر بود .

خامنه ای در ظهر روزی  که دستور تعطیل بازداشتگاه کهریزک و لزوم احقاق حقوق بازداشت شدگان را به شورای عالی امنیت ملی صادر کرد ، دست اندرکاران سرکوب ، شامل 25 تن از سرداران سپاه پاسداران و نیروی انتظامی را به بیت فراخواند و از آنان به نهار ، پذیرایی و مفتخر به اقامه نماز جماعت و دادن هدیه نمود . این دعوت که به جهت دلگرمی سرکوب گران به ادامه کارشان بود ، به نوعی اطمینان و تضمینی به آنان برای عدم نگرانی درتعطیلی بازداشتگاه کهریزک بوده تا آنان این حادثه را مقدمه ای برای قربانی شدن خود تصور نکنند . از همین رو است که مسببان فجایع کهریزک ، همچنان آزاد و یله ، به تهدید مردم مشغولند .

شنیدن این خبر ، بی اختیار ، مرا به یاد خاطره ای از مهندس بازرگان انداخت . پس از سخنرانی  محمد رضا شاه  در 15 آبان 1357 مبنی بر شنیدن صدای انقلاب ملت ایران ، تیسمار مقدم ، رییس ساواک با مهندس بازرگان در زندان دیدار و نظر وی را در باره این سخنان جویا می شود . مهندس بازگان با اشاره به سرکوب روزهای قبل ، به حکایتی تمثل می جوید :پرنده‌اي با فرزندش در زمستان ير سر شاخه اي نشسته بود . شكارچي با سلاحي در دست و چشماني گريان به سوي آنان مي آمد. جوجه پرنده به مادرش گفت مادر شكارچي دلش به حال ما سوخته است چرا كه اشك هاي او جاري است. پرنده گفت فرزندم دستان او اما حكايت ديگري دارد. اشك چشم او نه از سوز دل كه از سوز سرماست

 

197

Advertisements

علیه پدر

اوت 17, 2009

علیه پدر

( نگاهی به روانشناسی شخصیت سید علی خامنه ای )

 

 

آنچه این روزها از جانب سیدعلی خامنه­ای بر ملت ایران روا داشته می­شود، همه ریشه در شخصیت روانی وی دارد. فردی که در طول سالیان عمرش آنی نموده که نبوده است. دربارۀ شخصیت روانشناختی خامنه­ای بایستی از کودکی او در جستجو برآمد که از او شخصیتی متناقض ساخته است.

خامنه­ای در دهۀ شصت سلسله مصاحبه­هایی با سیدحمید روحانی کرده که هم­اکنون در آرشیو مرکز اسناد انقلاب اسلامی با ریاست روح­الله حسینیان موجود است. مطابق این مصاحبه­ها، کودکی سیدعلی با سختی و فقر همراه بوده است. مضایق جنگ جهانی دوم همراه با کثیرالاولاد بودن پدر و عدم تلاش وی برای بهبود وضعیت زندگی موجب شده بود که خانوادۀ سیدجواد خامنه­ای دوران سختی را از سر بگذرانند. مضاف بر مضایق معیشتی و مادی، فرزندان سیدجواد از مضیقۀ پدر خواسته­ای هم رنج می­بردند و آن دوری و محرومیت از هر آنچه بود که رنگ و نشانی از تجدد داشت. گویا این وضعیت بر سیدعلی بیش از دیگر فرزندان سیدجواد تأثیر گذاشته که او برخلاف برادران از آن دوره بیشتر یاد می­کند. در حالی که سیدهادی و سیدمحمد چنین ذهنیتی از آن دوران ندارند.

بنا به روایت سیدعلی خامنه­ای؛ سیدجواد فرزندان خود را از پوشیدن کفش بنددار به جهت پای­افزار متجددان بودن و بر تن کردن کت و شلوار نهی می­کرد. حتی سیدعلی تا مدتی از استفاده از عینک محروم بود تا آنجا که از این محرومیت رنج فراوان می­برد. سرانجام به جهت سختگیری معلم دوران دبستان به جهت ترحمی که بر این کودک معذب از این وضعیت داشت، آقا سیدجواد با استفادۀ فرزند از عینک موافقت کرد. این محرومیت علاوه بر سختی زندگی، کودکان آقا سیدجواد را نیز از لذت و نشاط کودکی محروم می­ساخت. به طوری که آنان در برخی از اوقات که به دور از چشم پدر به بازی­هایی چون فوتبال و والیبال می­پرداختند، باز مجبور بودند با لباس روحانیت با سختی تمام و با تحقیر و تمسخر دیگر کودکان بازی کنند. به طوری که همبازیان، او را آشیخ خردو خطاب می­کردند و این خود وسیله­ای برای خنده و مضحکۀ کودکان بود. از همین رو سیدعلی خامنه­ای سعی کرد در کنار تحصیلات حوزوی که بدان مجبور بود، به تحصیلات جدید نیز بپردازد و برای آرامش روح تحقیرشدۀ خود به انجمن­های ادبی مشهد سرکی بکشد. اما خامنه­ای نه در علوم حوزوی و نه در علوم جدید موفقیتی کسب نکرد. او از حوزۀ علمیۀ سنتی مشهد فقط مدتی کوتاه پای بیرون نهاد و مدت اندکی در حوزه­های علمیۀ نجف اشرف و قم تحصیل کرد. تحصیل درا ین مدت هم متمرکز نبود و بیشتر به آشنایی با استادان سپری شد. باز هم به اجبار پدر مجبور شد به مشهد بازگردد. جالب اینکه خامنه­ای در خاطراتش همواره از اجبار پدر بر رفتارهایش سخن می­گوید و این پدر در بیان وی، در میان فرزندان به سیدهادی بیشتر علاقه دارد. از همین رو به نظر می­رسد او درصدد است از تحمیل عقاید پدری بر رفتار خود سخن بگوید که در نظرش جایگاه برتر را نداشته است. محروم شدن خامنه­ای از حوزه­های برتر قم و نجف اشرف که در دورۀ پهلوی بیشتر مجتهدان از این دو حوزه برخاسته­اند، موجب شد او در حوزۀ مشهد نیز چندان در تحصیل جدی نباشد. شاید این دوره از زندگی وی را بتوان طغیان علیه پدر دانست. دوره­ای که به حشر و نشر با محیط روشنفکری مشهد و حلقۀ شریعتی­ها سپری شد. خامنه­ای در این دوره سعی کرد به عنوان یک روحانی متجدد شناخته شود و حتی با افرادی چون حبیب­الله آشوری مأنوس شد. حبیب­الله آشوری، روحانی متفاوتی بود که کتاب توحید او سخت مورد انتقاد آیت­الله مرتضی مطهری قرار داشت و برخی از سران نظام جمهوری اسلامی او را ایدئولوگ فرقان می­دانند. اتهامی که بدون اثبات و باوجود رد آن از سوی آشوری موجب تیرباران او در زندان اوین شد. ارتباط با حلقۀ شریعتی­ها موجب ارتباط خامنه­ای با حسینیۀ ارشاد و روشنفکران مذهبی تهران شد. ارتباطی که بیشتر جنبۀ خودنمایی داشت. به طوری که او در کنار افرادی چون محمدمهدی جعفری، رضا اصفهانی و احمد علیبابایی نهضت چند نفره ایجاد کرده بودند که در محافل و مجالسی که سفره­های رنگین دارند، شرکت نکنند. رفتارهای تظاهرآمیزی که خوشایند برخی افراد چون آیت­الله مطهری و علی­اکبر معین­فر نبود. خامنه­ای در حالی که به چنین رفتارهای تظاهرآمیز روی می­آورد، از سوی دیگر با کناره­گیری از پوشش و ظواهر یک روحانی سنتی، سعی می­کرد همچون روحانیان متجددی چون دکتر بهشتی و دکتر مفتح نمایانده شود. بیرون گذاشتن موهای بلند از زیر عمامه، پوشیدن قباهای متفاوت از روحانیون سنتی، رانندگی اتومبیل با سرعت زیاد (که خلاف شأن روحانیت شمرده می­شود)، کشیدن پیپ در اماکن عمومی و… از مواردی بود که در نظر ظاهربینان خامنه­ای را یک روحانی روشنفکر و متجدد نشان می­داد. در حالی که می­توان این رفتارها را یک طغیان علیه تحمیلات پدر در دوران کودکی دانست. این رفتارها در حالی بود که رفیق او، حبیب­الله آشوری، حتی پوشیدن قبا و عمامۀ نو را یک نوع اشرافی­گری می­دانست.

پیروزی انقلاب 1357، شانسی برای خامنه­ای بود تا از قِبَل ارتباط با حلقۀ روحانیون انقلابی و روشنفکران مذهبی، جایگاهی در شورای انقلاب و مؤسسان حزب جمهوری اسلامی بیابد. او در حالی که برای آیت­الله خمینی چندان شناخته شده نبود، با توصیۀ آیت­الله منتظری به شورای انقلاب راه یافت.

همین توصیه، بعدها درمورد امام­جمعگی تهران نیز تکرار و کارساز شد. خامنه­ای از قِبَل همین توصیه­ها توانست تا احراز مقام ریاست­جمهوری ترقی کند. دوران ریاست­جمهوری او اما یادآور دوران تحمیل و تحقیر دوران کودکی به وجود آمده توسط پدر بود. آیت­الله خمینی و اکثریت روحانیان و کارگزاران طرفدار او از نخست­وزیری میرحسین موسوی حمایت می­کردند. نخست­وزیری که دخالت­های رئیس­جمهور تشریفاتی قانون اساسی مصوب 1358 را برنمی­تافت و برای جلوگیری از دخالت­هایش، چند باری او را از حضور در جلسات هیأت دولت محروم ساخت. تنها اختیاری که رئیس­جمهور می­توانست از طریق آن اعمال نفوذ کند، انتخاب نخست­وزیر بود که در دوره دوم ریاست­جمهوری با اظهارنظر آیت­الله خمینی در حمایت از میرحسین موسوی از نظر خود عدول کرد. اتفاقی که به گفتۀ هاشمی رفسنجانی در کتاب «امید و دلواپسی» ، هنوز تلخی­اش در ذائقۀ خامنه­ای باقی است. گویا آیت­الله خمینی برای خامنه­ای رئیس­جمهور همان نقشی را ایفا می­کرد که سیدجواد برای سیدعلی کودک. خلع ید خامنه­ای از دولت، او را به دامان مخالفان راست موسوی انداخت. افرادی که از دولت کنار گذاشته شده و در مجلس اقلیتی بیش نبودند. 99 نفری که نامه­ای در مخالفت با نخست­وزیری موسوی به امضا رسانده و از آشکار شدن نامشان در هراس بودند، اما خامنه­ای در سخنرانی سالگرد شهدای هفتم تیر با قرار دادن نامش در کنار مخالفان، آنان را به یک جمع صدنفره افزایش داد. این 99 نفر به سرکردگی آیت الله آذری قمی در توجیه مخالفتشان با نظر آیت الله خمینی ، مساله مولوی و ارشادی را مطرح کردند که نظر وی را ارشادی و نه ولایی می دانستند . از همین رو ، نظر آیت الله خمینی ، لازم الاطاعه نبود .  خامنه­ای هم که نمی­توانست طغیانی آشکار داشته باشد، اما با اعلام محدود بودن اختیارات ولی فقیه به احکام اولیه موجب برآشفتن آیت­الله خمینی شد که به او یادآوری کرد چنین اختیاراتی حتی محدودتر از اختیارات مراجع تقلید است و او را به عدم فهم ولایت فقیه نواخت. همچنین خامنه­ای در حزب جمهوری اسلامی سعی کرد به جناح راست حزب نزدیک شود که پس از بمب­گذاری هفتم تیر در حزب اکثریت یافته و با دوری از دولت، سعی در ضربه زدن به آن از طریق حزب داشتند. دولتی که نخست­وزیرش از اعضای اولیۀ شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی بود و به پشتوانۀ حزبی توانسته بود عهده­دار این مقام شود. رویارویی اکثریت حزب با دولت موسوی درحالی رخ می­داد که خامنه­ای و هم­پیمانانش از حزب به عنوان محلی برای مخالفت با دولت استفاده می­کردند، آیت­الله خمینی دکان آنان را تخته کرد و حزب مجبور به تعطیلی شد. او بار دیگر مجبور به اطاعت از تحمیلات پدر شد. جدا شدن عده­ای از روحانیان چپ با عنوان مجمع روحانیون مبارز از جامعۀ روحانیت مبارز، ضربه­ای دیگر بر موضع خامنه­ای و مخالفان دولت موسوی بود. خامنه­ای که روزگاری با معاشرت با روشنفکران مذهبی و روحانیان متجدد سعی در طغیان علیه پدر داشت، اینک با قرار گرفتن در کنار هیأت مؤتلفۀ اسلامی و روحانیان سنتی طغیانی دیگر علیه پدر انقلاب می­کرد. مجمع روحانیون مبارز و گروههای مؤتلف آن مانند سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و دفتر تحکیم وحدت با شعار اسلام ناب محمدی در مقابل اسلام آمریکایی توانستند در انتخابات مجلس سوم موفق شوند. اسلام ناب محمدی که بر ساختۀ آیت­الله خمینی بود و بر حمایت از مستضعفان و شعارهای چپ دولت موسوی تکیه داشت، خامنه­ای را به نقشی دیگر سوق داد. آشکارترین رفتار او به مقاله­ای در روزنامۀ جمهوری اسلامی تحت مدیریت وی باز می­گردد که در بیستم ماه رمضان سال 66 منتشر شد. فردی با نام مستعار علوی به مناسبت سالگرد شهادت علی بن ابیطالب (ع) مقاله­ای نوشت که در آن رفتارهای ابوذر غفاری را مورد انتقاد قرار داد. به نظر می­رسد مقالۀ مزبور با انتقاد از ابوذر به نقد اسلام ناب محمدی مورد تأکید آیت­الله خمینی پرداخته بود. مقاله مخالفت ابوذر با کاخ سبز دمشق و شکوه و جلال حکومت معاویه را نشانۀ کج­فهمی او دانسته بود. به اعتقاد نویسندۀ مقاله، عدم درک ابوذر از حضور معاویه در مرزهای امپراطوری روم شرقی و لزوم نمایش شکوه امپراطوری اسلام موجب چنین موضع­گیری­هایی شده بود. چاپ مقاله موجب واکنش­های تندی از جانب سیاسیون و مذهبیون شد. همه منتظر موضع­گیری خامنه­ای­ بودند. ده روز بعد، خامنه­ای در خطبه­های نماز عید فطر تهران مخالفان مقاله را به کج­فهمی متهم کرد. به اعتقاد او، مخالفان از درک مقاله عاجز بوده­اند و از آنجا که مقاله به قلمی ادیبانه نگاشته شده، مقصود اصلی نویسنده مکتوم مانده است. باتوجه به دفاعی که خامنه­ای از مقاله کرد و شبیه­سازی مخالفان مقاله با مخالفت ابوذر با معاویه در عدم درک درست، به نظر می­رسد مقاله توسط او یا زیرنظر او تهیه شده است. خامنه­ای با چاپ این مقاله در روزنامۀ جمهوری اسلامی علیه اسلام ناب محمدی آیت­الله خمینی طغیان کرد. سیر حوادث اما به نفع خامنه­ای در جریان بود. آیت­الله منتظری با طراحی مثلث هاشمی رفسنجانی، سیداحمد خمینی و خامنه­ای و همراهی جناح چپ از قائم­مقامی رهبری کنار گذاشته شد. جناح راست که به رهبری آیت­الله گلپایگانی دل بسته بود، پس از ناکامی، در کنار اکثریت مجلس خبرگان به رهبری خامنه­ای تمکین کرد. هاشمی رفسنجانی که در رهبری خامنه­ای نقش عمده­ای ایفا کرد، طبق قانون اساسی جدید (مصوب 1368) به رئیس­جمهوری قدرتمند تبدیل شد. اینک هاشمی با نقش انکارناپذیری که در مجلس خبرگان رهبری ایفا کرده بود، به پدری برای خامنه­ای تبدیل شد. خامنه­ای با کمک هاشمی توانست مخالفان چپ دیروز خود را از صحنه حذف کرده و با استفاده از ظرفیت­های قانون اساسی در تحکیم قدرت خود بکوشد. او که در انتخابات دوم خرداد 76 برخلاف هاشمی رفسنجانی به ریاست­جمهوری ناطق نوری دل بسته بود، بار دیگر طعم تحقیر و تحمیل اراده­ای جز ارادۀ خود را چشید. در این قسمت مجال آن نیست که دربارۀ قدرت­گیری خامنه­ای و انتخاب و انتصاب احمدی­نژاد سخت گفته شود، اما آنچه که این روزها خامنه­ای از خود بروز می­دهد، طغیان علیه همۀ پدران خویش است. او که خود در طول حیاتش همواره کاریکاتوری از سنت و تجدد، روشنفکری و… نمایش داده، ملت ایران را به کاریکاتوری از انقلاب 57 متهم می­سازد. سیری در زندگی خامنه­ای پاسخی قانع­کننده به سئوال آن دسته از افرادی است که می­پرسند: چگونه خامنه­ای روشنفکر در کنار افرادی چون احمدی­نژاد، مصباح یزدی، روح­الله حسینیان، محسنی اژه­ای، حسین شریعتمداری و… قرار گرفته است؟

 6140_1219632812573_1281504924_2266448_5594888_n[1]

Hello world!

اوت 17, 2009

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!