Archive for اکتبر 2009

چرا مرگ بر روسیه ؟

اکتبر 31, 2009

مرگ بر روسیه ، در تجمعات اعتراضی جنبش سبز ، صدای بسیاری از تمامیت خواهان را درآورده است . تمامیت خواهانی که برای شعار مرگ بر آمریکا ، قداستی ذاتی به وجود اورده و گویی طاعت مسلمانان ، به قبول درگاه الهی نمی رسد ، مگر انکه این شعار را چون تعقیبات نماز ، از حنجره بیرون دهند . حال جای این سوال است چرا هواداران جنبش سبز به شعار» مرگ بر روسیه »  و » مرگ بر چین » ، تکیه و تاکید دارند ؟

ناگفته پیداست که دوستی ها و دشمنی ها ، در عرصه سیاست و صحنه دیپلماسی ، ذاتی و جاودانی نیستند ، انچه مهم است ، منافع ملی است . دوستی ها و دشمنی ها ، بر مبنای منافع ملی تعیین می شود . از همین رو ، کارگزاران سیاست ، دست دوستی کشوری را می فشارند تا از دست دشمنی کشوری دیگر خلاصی یابند . سیاستی که همواره ، توسط سیاستمداران ملی در ایران دنبال شده است . شاخص ترین چنین رفتاری ، به » میرزا تقی خان امیر کبیر » تعلق دارد . هرچند که پیش از او ، فتحعلیشاه  قاجار ، سعی کرد دست به دامان » ناپلئون بناپارت » شود و از اختلاف او با روس و انگلیس ، بهره جوید . اقدامی که بر اثر نابخردی های دربار ایران و وضعیت لرزان ناپلئون در اروپا ناکام ماند . امیر کبیر اما راه چاره را در خارج از مرزهای اروپا جستجو کرد . او در جستجوی کشوری بود که در آسیا دارای منافع نباشد و از سابقه دشمنی با انگلیس برخوردار باشد . ایالات متحده آمریکا ، کشور مورد نظر امیر کبیر بود . کشوری که جنگ های استقلال طلبانه اش علیه انگلیسی ها ، الگویی برای استعمار ستیزی بود و همچنین در همان زمان امیرکبیر ، » آبراهام لینکلن » به آزادی بردگان سیاه فرمان داده بود . مراوده و مکاتبه امیر کبیر با لینکلن ، فرجامی نیافت . چرا که امیر کبیر ، به کین اقدامات اصلاح طلبانه اش در حمام فین کاشان به قتل رسید و لینکلن نیز به جرم اقدام آزادی خواهانه اش به گلوله نژاد پرستی از پای درآمد .

سیاست نیروی سوم برای مقابله با روس و انگلیس ، اما از یاد نرفت . هرچند ایرانیان در جنبش مشروطه ، اندک زمانی دل به یاری انگلستان بستند ، اما قرارداد 1907 میان روس و انگلیس ، این امید را برباد داد . این شد که ایرانیان همچنان در میان چنگال خرس روس و گرگ انگلیس ، در جستجوی نیروی سومی برای رهایی بودند .

کوتاه کلام آنکه ، هر از چندگاهی ، این نقش و وظیفه ، میان آلمان و آمریکا دست به دست شد . روس ها حتی با تغییر رژیم و تبدیل رژیم سلطنتی تزاریستی ، به رژیم جمهوری کمونیستی – شما بخوانید استالینیستی – همچنان در سر هوای همان اهداف توسعه طلبانه در مورد ایران را داشتند . آن رژیمی که برخی از روشنفکران چپ ایران برادرش می پنداشتند ، ناپدری ناجوانمرد بود . در نظر ایرانی ملی گرا ، منافع ایران ، اهمیت و اولویت داشت . از همین رو وقتی مصدق از زبان » ایرج اسکندری » عضو حزب توده شنید : » … که شمال ایران ، حیاط خلوت روس هاست به او یادآوری کرد با همه محبتی که به وی دارد با درفش ، چشمان او را بیرون خواهد اورد ، چرا که در قاموس ایرانی وطن پرست ، چشمی که چشم امید به روس ها داشت ، شایسته چنین کیفری بود «

روس هایی که چشم طمع به خاک ایران داشتند . اگر نبود درایت قوام السلطنه و همراهی آمریکایی ها به رهبری » ترومن » ، می رفت که آذربایجان ایران در آغوش روس های شوروی برود ، چنانچه پیش از این تزارها با برخی از شهرهای ایران چنین کرده بودند . اما امیدواری به آمریکایی ها دیری نپایید . همان آمریکایی ها که » باسکرویل » ، معلم جوانشان در تبریز ، محبوب ایرانی ها بود ، که در راه مشروطه جان باخته یا اینکه همراهی شان در خاتمه قائله پیشه وری و آذربایجان ، در جلوی چشمان ایرانیان بود ، چون همراه و همکار انگلیسی ها در کودتای 28 مرداد 1332 شدند ، مهر دشمنی خوردند . نتیجه کودتای 28 مرداد ، حاکمیت رژیم اختناق و سرکوب بود . آمریکایی ها نه تنها در ایجاد این رژیم شریک بودند ، که در تثبیت و تحکیم آن از یاری دریغ نکردند . این شد که هر چه در 25 سال حاکمیت پس از کودتا در ایران رخ داد ، در نظر مردم ایران ، آمریکایی ها شریک شناخته شدند .

» مرگ بر آمریکا » در آن سالها ، اعتراض به رژیم کودتا و در کنه خود » مرگ بر دیکتاتور » را داشت . چه استبداد را پشتوانه ای به نام استعمار بود . هرچند در آستانه پیروزی انقلاب 57 ، » جیمی کارتر » و دستگاه دیپلماسی او به رهبری » سایروس ونس » سعی کردند چندان از رژیم متزلزل محمد رضا شاه حمایت نکنند ، اما این تسامح ، در مقابل پناه دادن به شاه دیده نشد . از همین رو چون شاه پا در خاک ایالات متحده نهاد ، دانشجویان جوان ، از دیوارهای سفارت آمریکا بالارفتند تا توده های متنفر از سالها حضور آمریکایی ها را هیجان زده کنند .

ایرانیان اعم از روشنفکر و عامی ، آمریکا را مساوی با استبداد و دیکتاتوری می دانستند . همانگونه که چشم از فرصت طلبی های روس ها برنمی داشتند . حزب توده که شوروی را برادر بزرگتر می پنداشت ف به همان سرنوشتی مبتلا شد که سلطنت طلبها دچار شدند . بر این مبنا ، مهر تحریم بر هر دو المپیک مسکو و لس آنجلس خورد . همچنانکه همزمان موشک ها و جنگ افزارهای روسی و غربی ، بر سرمردمان آوار می شد و سینه ها می شکافت .

حال حکایت روزگار ما و وضعیت جنبش سبز در قبال شعار مرگ بر روسیه و چین است . خیل عظیم هواداران  جنبش سبز دریافته اند که باید تکیه بر نیرو و اراده خلل ناپذیر خویش داشته و دست نیاز به سوی هیچ قدرت خارجی دراز نکنند .

شعار » مرگ بر روسیه » ، جزو هویت جنبش سبز است .همانگونه که » مرگ بر دیکتاتور » جزء دیگری از این هویت است . جنبش سبز ، با شعار » مرگ بر روسیه » ، به همکاری های خارج از منافع ملی دولت کودتا  با روسیه » پوتینیستی » اعتراض می کند . روسیه ای که در کارنامه خود ،» دو جنگ با ایران » ،» به گلوله بستن حرم امام رضا در سال 1912  » ، » اعدام آزادی خواهان تبریز در روز عاشورا در سال 1911 » ، » به توپ بستن مجلس اول شورای ملی در سال 1907 » ، قراردادهای 1907 و 1915 با انگلستان برای تقسیم خاک ایران »  و » اشغال خاک ایران در دوره های گوناگون »  را دارد ، در بیان سید علی خامنه ای ، به عنوان کشوری معرفی می شود که سابقه ای روشن و درخشان درحافظه ایرانیان دارد .

ایرانیان از خود می پرسند که چگونه می شود چشم بر چنین سیاهه ای بست و منافع ملی را در چنگال تطاول روس ها قرار داد ؟

 حاکمیتی که به جای تکیه بر پشتوانه مردمی ، در پی حامی خارجی برآید ، از مرگ بر روسیه و چین می هراسد . از همین رو جنبش سبز ، بازگشت به شعارهای اصیلی دارد که در راس آن در روز 13 آبان سبز ، این شعار است : » نه شرقی ، نه غربی ، دولت سبز ملی «آتش زدن پرچم روسیه در تهران توسط جنبش سبز

Advertisements

توقیف ، توفیق است

اکتبر 31, 2009

فیلتر سایت ها و وبلاگ ها ، می نمایاند که آتش آگاهی ، شعله خویش را نمایانده است . شعله ای که روزانه در دنیای مجازی و واقعی شاهدش هستیم . آن شبکه اجتماعی که تشکیلات راه سبز امید بر مبنای آن می خواهد شکل بگیرد ، مدت هاست که در دنیای مجازی شکل گرفته و آثار خود را دردنیای واقعی نشان داده است .
می بینیم که در موج جدید فیلترینگ ، بسیاری از سایت ها و وبلاگ ها ، مشمول غضب دستگاه سانسور ولایت فقیه شده اند ، بی انکه حتی ، در دایره تنگ نظری ها و مقررات خوساخته سانسورچیان قرار گیرند . گویا سانسورچیان ، همچون سلف خویش » محرمعلی خان سانسور چی » عمل می کنند . پاسبان کم سوادی که شعارش » المامور معذور » بود . » تقی ارانی » درباره » محرمعلی خان » سخن جالبی گفته است ، که درباره تمامی سانسورچیان ، بویژه همعصران ما صدق می کند . » ارانی » در دادگاهش گفته بود :
» محرمعلی خان ، هرچه را نمی فهمید ، سانسور می کرد ، و آزآنجا که همه چیز را نمی فهمید ، همه چیز را سانسور می کرد » .
سرهنگان فرهنگی ، اما باید بدانند آگاهی ، چون نوری است که هر چند اندک باشد ، تاریکی جهل را با همه وسعتش متزلزل خواهد ساخت . اینان اگر در صددند ، غول ملت را بر شیشه اختناق ، همچنان محبوس نگه دارند ، زهی خیال باطل که این غول چندی است از خواب برخاسته و در حال بیرون آمدن از شیشه است . آنها در مقابل فطرت انسانی ، به غفلت و عناد ایستاده اند که این بیت شیخ اجل سعدی ، گویای احوال ماست :
چشم عاشق نتوان دوخت ، که معشوق نبیند
نای بلبل نتوان بست ، که بر گل نسراید
فیلتر شد

پهلوان مردم یا پهلوان رژیم ؟

اکتبر 26, 2009

جهان پهاوان تختی پهلوان محمود خوارزمی ، معروف به پوریای ولی در میان ایرانیان نمونه جوانمردی شناخته می شود . امام علی ، در نزد توده های مردم ، جوانمردی اش متصل به عالم بالاست و پوریای ولی اما از ان جهت شهره است که به عنوان یک انسان زمینی توانست بر نفس خویش غلبه کند . حکایتی که  در باره او مشهور عام و خاص است خود به برداشت توده ها از پهلوان اشاره دارد .

پوریای ولی درآستانه زورآزمایی با پهلوان هندی ، بر در زیارتگاهی ، پیرزنی را در حال استغاثه دید . پیرزن ، مادر پهلوان هندی بود که نگران از دست دادن عنوان پهلوانی پسرش ، به التجاء در درگاه الهی آمده بود . پوریای ولی به پیرزن امیدواری داد که پسرش پیروز نبرد فردا خواهد بود . اسوه پهلوانان ایرانی در برابر رقیب تسلیم شد تا دل نگران آن پیرزن ، آرامش یابد . پوریای ولی ، پهلوانی مردم را بر قهرمانی حکومت ترجیح داد .

نام دیگری که در کنار پوریای ولی ، بر ذهن و جان ایرانیان حک شده ، غلامرضا تختی است . پهلوانی که به دلیل ارتباطش با برخی از مخالفان حکومت ، همچون آیت الله طالقانی ، خلیل ملکی ، شمشیری ، شاه حسینی و … ، ورزشکاری زاویه دار با رژیم پهلوی شناخته شد . توده ها به همین دلیل نقاط ضعفش را ندیدند و باوجود فقر کلکسیون مدال هایش در برابر افرادی چون عبدالله موحد و امام علی حبیبی ، او را پهلوان خود نامیدند . نسل های گوناگون ، با وجود آنکه او را ندیدند ، نام و یادش را پاس می دارند که گویی با او زیسته اند . از همین رو ، مرگ مشکوک او را به رژیم شاه نسبت دادند تا پهلوانشان همواره در اوج باشد .

انقلاب که شد ، پس از پایان دهه 60 ، جمهوری اسلامی هم می خواست تا پهلوانی داشته باشد .  تا پیش از این آیت الله خمینی ، خود قهرمان و پهلوان تمامی عرصه ها بود . دست اندرکاران امر ، درنیافته بودند جامعه ، پهلوانش را خود برمی گزیند و دوری از حکومت ، مهمترین شاخصه پهلوانی در ایران است . همانگونه که پوریای ولی بود . از همین رو ، پروژه  پهلوان سازی ناکام ماند . برادران خادم ، امیر رضا و رسول ، با وجود تمامی تبلیغات اطرافشان ، به پست های حکومتی بسنده کرده و از خیر پهلوانی

گذشتند ، چرا که جامعه ، پذیرایشان نشد . حضور آنان در مجلس هفتم و شواری شهر تهران هم به مدد انتخابات غیر مستقیم و غیرعادلانه شورای نگهبان امکان پذیر شد .

عباس جدیدی ، دیگر پهلوان مورد نظر جمهوری اسلامی هم با دوپینگ ، ذهنیتی تاپسند از خود در افکار عمومی  برجا گذاشت . ناپسندی کارش آنجا بود که او با علم به عمل دوپینگ خود ، مدال ناروایش را به امام رضا هدیه کرد . مدالی که توسط » فیلا » پس گرفته شد . با چنین وضعیتی ، پروزه پهلوان سازی ، چندی به تعویق افتاد تا بار دیگر از طریق حسین رضا زاده ، سعی شد روحی تازه به کالبد این مرده بدمد . فردی که جاه و پول و مقام را برآرزوهای مردمان سرزمینش ترجیح می دهد .

دولت کودتا اخیرا با کشاندن حمید سوریان به کاخ ریاست جمهوری و تقدیم مدال وی به محمود احمدی نژاد به عنوان نماینده مردم ایران سعی کرد برای متقلب انتخابات دهم ، حیثیتی کسب کند . هرچند لحن و بیان سوریان نشان می داد او در وضعیتی تحمیلی قرارگرفته ، اما وی باید بداند بزرگی انسانها در اوضاع خطیر و حساس آشکار می شود . همچنانکه پوریای ولی ، در مواجهه با پیرزن دل نگران از شکست فرزندش ، لبخند او را بر شادی خویش و پهلوان پایتخت شدن ترجیح داد . همانگونه که غلامرضا تختی در کنار مردم بودن را بر هر لقب و تشویق دولتی ارجح تر دانست .

همزمان با سوریان ، درعرصه ای دیگر ، پرویز پرستویی ، جایزه بهترین بازیگر فستیوال تفلیس را به دلیل شرایط ایران ، به مردم کشورش هدیه کرد تا اعلام کند پهلوانی مردم را بر پهلوانی رژیم ترجیح می دهد .

طبیعت استبداد ؛ مقاله ای از علامه علی اکبر دهخدا

اکتبر 19, 2009

مهندس مهدی بازرگان ، در اواخر دهه 60 ، در مجله مرحوم » آدینه » ، مقاله ای تحت عنوان » درخت بی ریشه آزادی » دارد . او در آن مقاله ، به طور ضمنی به ریشه یابی این مساله می پردازد که چرا در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران ، موضع ولایت فقیه ، مصوب شده است . وی سعی کرده در این ریشه یابی به مسایل فرهنگی و اجتماعی جامعه ایران ، توجه کند . جامعه ای که همواره ، معتقد به وجود فردی در راس امور خود با عنوان پادشاه و برخوردار از » فرّه ایزدی » و منصوب از جانب خدا بوده است .

این جامعه با برافتادن نظام پادشاهی و انتخاب نظام جمهوری اسلامی ، گویا دچار یک خلاء اعتقادی و فکری شد . برای توده هایی که شاه را » ضل الله » و شعار » خدا … شاه … میهن » سالها در گوششان نجوا شده بود ، سخت مشکل بود که در غیاب فردی در راس امور ، اداره کشور را هر چهار سال یکبار به مردی از جنس خودشان بسپارند . این تفکر که به نوعی از عدم اعتماد به نفس توده ایرانی سرچشمه می گرفت و همچنین وجه کاریزماتیک آیت الله خمینی ، موجب شد تا ولایت فقیه در جامعه انقلابی ضد سلطنت ایران ، پذیرفته شود . بعدها نیز با رسمیت یافتن و قانونی شدن ولایت مطلقه فقیه ، این نظام ، به نظام پادشاهی غیر مشروطه نزدیک تر شد . نکته ای که جمهوری اسلامی را همچون مشروطه ، به بن بست کشانده است .

بیش از یکصد سال پیش ، علامه علی اکبر دهخدا ، در شماره اول روزنامه صوراسرافیل چاپ اروپا  مقاله ای پیرامون غیر عقلانی بودن سلطنت نگاشته شده است . این مقاله با وجود قدمتش ، همچنان از تازگی برخوردار است و گویی برای امروز نوشته شده است . چرا که ساختار ولایت فقیه ، بی گمان یادآور دوران سلطنت استبدادی است .  این مقاله با عنوان » طبیعت سلطنت چیست ؟ »  در آن روزگار حتی صدای برخی از روشنفکران را درآورد که » دهخدا در فضای آزاد اروپا به ورطه تندروی افتاده است » . اما گذشت زمان بر حقانیت کلام وی صحه گذاشت .

دهخدا در این مقاله ، منشاء سلطنت – شما بخوانید ولایت فقیه – را جهل می داند و رابطه افراد جامعه با شاه – شما بخوانید ولی فقیه – را رابطه ای متقابل و قابل استرداد می داند . باید گفت دهخدا سالها پیش از مهندس بازرگان ، این ریشه یابی را انجام داده و چرایی بی ریشه بودن درخت آزادی در ایران را توضیح داده است .

» در ممالکی که جهل ، جای علم ، زور جای حق و اوهام جای حقایق را گرفته است ، سلطنت –ولایت فقیه – موهبتی است الهی ، یعنی خداوند متعال ، حقوق ، حدود و اختیارات هر قطعه ای از زمین را به دست یک نفر از اهالی همان قطعه گذاشته و وجوب اطاعت دیگران نیز به او در علم ازلی خدا گذاشته است . اهمیت این امر ، ما را و گمان می کنم پس از طرح آن ، هر متدین عاقلی را نیز بر آن می دارد که با کمال دقت در حقانیت و بطلان آن غور کنیم . در صورتی که عقل و شرع ، هر دو از آسمانی بودن سلطنت – ولایت فقیه – ابا می کند ، منشاء حدوث این خیال در اذهان عامه چیست و حقیقت امر کدام است ؟

منشاء ، ضعف خیال نادان در برابر عظمت امور و بی اثر ماندن عقل جاهل در مقابل بزرگی وقایع است . اما وقتی از آدم معتدل و عقل بی غش سوال کنند که رابطه تو با پادشاه – ولی فقیه – و رابطه او با تو چیست ؟ ابدا در مقابل عظمت شکوه پادشاه – ولی فقیه – و کثرت حشم و زیادی اموال او نمی تواند باور کند که رابطه او هم با پادشاه – ولی فیقه – همان رابطه او با مستاجر ، بایع ، نوکر ، عیال و بقال است . و سلطنت – ولایت فقیه- ( از نظر ) او از جنس قراردادهای بین اثنینی و تخلف از شروط منتج به خلع او از سلطنت – و لایت – است . همین قوت منطق کافیست که سلطنت – ولایت فقیه – را در عداد سایر اعمال یومیه خود بگذارد و از بستگی مخصوص پادشاه – ولی فقیه – به عالم بالا ، تایید او از غیب و انتخابش از جانب خدا بگذرد . »  علی اکبر دهخدا بر بالین دکتر مصدق

غلامعلی حداد عادل ، بقچه کشی برای دو رژیم

اکتبر 10, 2009

 

آدم ها در نهایت خود را می نمایانند و آنچه در باطن خویش دارند ، ظاهر می سازند . غلامعلی حداد عادل ، از آن جمله آدمهاست . فردی که بدون سابقه انقلابی گری و به جهت نزدیکی با مرتضی مطهری ، توانست در قدرت وارد شده و بواسطه نسبت سببی با علی خامنه ای ، بدون هیچ شایستگی در خوری ، به فردی با نفوذ در جمهوری اسلامی تبدیل شد .

حداد عادل ، فردی که در دهه شصت ، مقالاتش در کتاب های درسی چاپ می شد ، در آن سالها سعی داشت تا خود را به جامعه فرهنگی ، مردی ادیب و اندیشمند معرفی نماید . اگر تصفیه های آموزش و پرورش و حذف برخی از نامهای مهم فرهنگی نبود ، هیچگاه مقالات وی ، شایسته آن نمی گردید که در کتاب های فارسی و علوم اجتماعی ، به ذهن و روان نوباوگان تزریق شود . او در حالی معاونت پژوهشی وزارت آموزش و پرورش را اشغال کرده بود که سابقه وی در پیش از انقلاب 57 ، به همراهی و بقچه کشی دکتر سید حسین نصر محدود می شد . ارادت او به دکتر نصر به حدی بود که با وجود اطلاع از تقید خانواده نصر به رفتارهای شرعی ، حاضر به قطع ارتباط با وی نشد .

ماجرا از این قرار بود که حداد عادل به همراه دوست دیرینه و همشاگردی دوران دبیرستان علوی ، کمال خرازی ، در ضیافتی که سید حسین نصر برگزار کرده بود حاضر شد . در این ضیافت ، سرو مشروب و بسیاری از اعمالی که مذهبیون را می آزرد وجود داشت . همچنین پوشش همسر نصر به گونه ای بود که برای مذهبیون متعصب و اصولگرایان امروز ، قابل توجیه نبود . کمال خرازی پس از این ضیافت به استادش سید حسین نصر انتقاد و ارتباط خود را با او قطع نمود . غلامعلی حداد عادل اما به این رابطه ادامه داد . او به نیکی دریافته بود  راز توفیق و پیشرفتش ، در مریدی و ارادت است . از همین رو وضعیت نصر که از لحاظ سیاسی نیز با فرح پهلوی ، رابطه ای نزدیک داشت ، موجب کاهش ارادت وی نشد . بر این اساس او نمی توانست در قامت یک دانشجوی انقلابی ظاهر شود که وضعیت خانوادگی اش نیز رنج فعالیت سیاسی را بر او گران می ساخت . پدر حداد عادل از لحاظ اقتصادی وضعیت مناسبی داشت و شاید کسب و کار پدر ، پسر را نیز تاجر پیشه ساخته بود . پسری که به جای عقیده ، در پی معامله بود . مدرک دکتری او در رشته فلسفه نیز ، بر مبنای ارادت ، روابط و عافیت طلبی است . در حالیکه دانشجویان دوره دکتری ، برای اخذ مدرک بایستی تز و نظریه جدیدی ارایه کنند ، غلامعلی حداد عادل که به جای شاگردی ، به مریدی پرداخته بود ، با ترجمه » رساله صلح » اثر » امانوئل کانت » به درجه دکتری نائل شد . با پیروزی انقلاب ، اگرچه یک مراد حداد عادل از دانشگاه اخراج و راهی دیار غرب شد ، اما مراد دیگرش ، مرتضی مطهری ، در نزد آیت الله خمینی ، از جایگاه والایی برخوردار بود . مریدبازی های حداد عادل ، باز هم کارساز شد . همچنین حضور برادرش مجید حداد عادل در حزب جمهوری اسلامی ، برای او امتیاز مهمی محسوب می شد . شهادت برادرش نیز ، او را به افتخار خانواده شهدا مفتخر ساخت .

سالها بعد ، حداد عادل سعی کرد در مراکز مهم فرهنگی جولان دهد و بدون شایستگی بر مسند » ریاست فرهنگستان زبان و ادب فارسی »  تکیه زند . مسندی که روزگاری از آن فرهیخته مردی چون محمد علی فروغی بود . همویی که به جز آثارش در عرصه ادبیات مانند تصحیح کلیات سعدی ، کتاب گرانسنگ » سیر حکمت در اروپا » را به رشته تحریر دراورده است . حداد عادل که به ناروا بر این کرسی نشسته ، نه در ادبیات فارسی اثری به افتخار دارد و نه در رشته خودش فلسفه ، فعالیت علمی و تحقیقی داشته است . ریاست او بر فرهنگستان ، تنها موجب خنده و استهزاء ایرانیان شده ، که واژه گزینی های این موسسه را به سخره بگیرند . موجب این رفتار نیز ، اعمال خود حداد است که به طرز افراطی ، به ظاهر سازی در سخن گفتن می پردازد . درحالیکه اگر سخن گفتن او را با سید محمد خاتمی ، به مقایسه بنشینیم ، به هنری اش را در سخن درمی یابیم .

بدین ترتیب ، او این ارادت پیشگی را در عرصه سیاست نیز آموخت . ازدواج دخترش با مجتبی خامنه ای ، موجب پیوند مستحکم او با قدرت شد . مجتبی خامنه ای که برخلاف برادر بزرگترش مصطفی خامنه ای ، با مقامات نظامی و امنیتی ، ارتباط بیشتری دارد ، باعث اهمیت پدرزنش در عرصه سیاست شد . از همین رو مجتبی خامنه ای ، پدر زنش را برکشید و حداد عادل ، در عرصه سیاست ، ارادتمندی خود را چنان به منصه ظهور رساند که در نزد افکار عمومی به شخصیتی منفور تبدیل شده است . البته از حق نباید گذشت که او ارادتش سید حسین نصر را نیز واننهاده و همچنان با او در ارتباط است و در تلاش که پای استاد را به ایران بازکند . همچنین از نظریه های حکمت متعالی او در تقویت ولایت علی خامنه ای بهره بگیرد ، همچنانکه زمانی دکتر نصر ، در انجمن شاهنشاهی فلسفه ، در پی نظریه پردازی برای سلطنت پهلوی بود . شخصیت مطیع و مرید حداد عادل ، در ریاست مجلس هفتم ، به نیکی یادآور شخصیت مهندس عبدالله ریاضی در ادوار گوناگون مجلس شورای ملی است . وجود چنین افرادی در سیاست ، نشانه ای از انحطاط رفتار و روابط سیاسی است . افرادی که به جای ورزیدگی های سیاسی و رسیدن به استقلال و استغنای هویتی و فکری ، هویت خود را از دیگران و ارادت به کانون قدرت اخذ می کنند .

 

پی نوشت : بقچه کشی ، کنایه از دلالی محبت و واسطه گری است . ر.ک  لغت نامه دهخدا  – جلد 3

 غلامعلی حداد عادل ، در نقش یک ترکمن

سپاهیان و نخبه کشی

اکتبر 5, 2009

فیروز آبادی در حال راه رفتن این روزها  درباره ورود و حضور نظامیان به عرصه سیاست ، سخن بسیار است و هر کسی ، بنا به نگاه و جناحش در این باره سخن می گوید .

سید حسن خمینی ، توصیه جدش را به نظامیان یادآور می شود که بایستی از حضور  در این عرصه اجتناب ورزند . توضیح او برای این توصیه آیت الله خمینی نیز این است که » … چون نظامی به صحنه آید ، منطق تفنگ ، جایگزین منطق گفت و گو می شود … » . در مقابل ،  نظامیان – شما بخوانید سپاهیان ، که ارتش را از این نمد کلاهی نیست – این توصیه بنیانگذار جمهوری اسلامی را یادآور می شوند که وظیفه سپاه پاسداران را حفاظت از کیان انقلاب اسلامی دانسته است . البته در این یادآوری ، نکته جالب توجه آن که سپاهیان گویی برای جمهوری اسلامی شانیت و جایگاهی قائل نیستند و اینان از ثبات و نظام دوری می جویند . شاید آنان در ثبات برای خود جایگاه و منزلتی متصور نیستند .

سخن این نوشتار اما در رد حضور نظامیان در عرصه سیاست نیست ، چرا که در دنیای آزاد هم نظامی کارکشته ای چون کالین پاول ، سکاندار سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا می شود . آنچه مورد نقد است ، شخصیت و هویت  نظامیان وارد شده به سیاست است .

 در اواسط دهه هفتاد ، دکتر فرهنگ رجایی  – استاد علوم سیاسی – که به برکت تنگ نظری های کیهان نشینان و امثال آنان ، در بلاد غرب رحل اقامت افکنده است ، مقاله ای در دهه هفتاد  در روزنامه همشهری نگاشته که در آن به بررسی نظامیگری و نخبگی پرداخته بود . به اعتقاد دکتر رجایی ، در ایران برخلاف دوکشور همسایه اش ، ترکیه و پاکستان ، نظامیان به نخبگان سیاسی تبدیل نمی شوند و این نقیصه به پایگاه طبقاتی و اجتماعی نظامیان ایرانی باز می گردد .

برمبنای این نوشتار  در ترکیه ،  نظامیان از طبقه بورژوای صنعتی برخاسته و نظامیان پاکستانی دارای خاستگاه فئودالی بوده و ارباب زادگانی می باشند که لباس رزم پوشیده اند . درحالی که همتایان ایرانی شان از لایه های فرودست اجتماع ایران ، بویژه روستاها سربرآورده اند . اطاعت پذیری و دوری از استقلال فکری در نزد این افراد بر مبنای پایگاه اجتماعی شان موجب شده  آنان در عرصه سیاست هم افرادی فاقد اندیشه باشند . از همین رو با وجود حمل کردن قپه ها و ستاره های فراوان بر شانه هایشان از نخبگی به دورند . این در حالی است که در روحانیت با وجود تقید و تقلید به دلیل تنوع پایگاه طبقاتی ، افرادی چون سید حسن مدرس ، در رده نخبگان سیاسی ایران قرار می گیرند . هر چند موضوع مقاله دکتر فرهنگ رجایی مربوط به نظامیان پیش از انقلاب است ، اما می توان آن را چارچوب بحث درباره نظامیان پس از انقلاب و به ویژه سپاهیان قرار داد .

 انقلاب اسلامی ، هرچند جنبش طبقه متوسط شهری بود ، اما مهاجران روستایی که پس از اصلاحات ارضی در شهرهای بزرگ ، فزونی یافته بودند ، در لحظات آخر به عنوان پیاده نظام این جنبش عمل کرده و راهپیمایی های  ضد رژیم را شکوه بخشیدند . بسیاری از این مهاجران ، پس از پیروزی انقلاب 57 به نهادها و ارگانهای نظامی – انقلابی مانند سپاه پاسداران ، کمیته های انقلاب و بعدها بسیج پیوستند . حتی بسیاری از بدنه این نهادها سابقه ای در فعالیت و و تفکر انقلابی نداشتند . اینها همان فرودستان روستایی و شهری بودند که اطاعت پذیری محض داشتند و در سیاست ها و درگیری های خیابانی حزب جمهوری اسلامی با رقبا به کار می آمدند . برخلاف بدنه  ، برخی از نیروهای تحصیل کرده و دارای سوابق انقلابی د راس نهاد سپاه پاسداران  وجود داشتند . این نیروها در همان ابتدا یا به سلک دولتمردان جمهوری اسلامی درآمدند که از آن جمله می توان به  محمد محسن سازگارا ، علی دانش منفرد و محسن غرضی اشاره کرد یا در عداد فرماندهان نظامی در جنگ به مقابله با دشمن متجاوز پرداختند . فرماندهان جنگی هم دودسته بودند ، عده ای چون همت ، برادران باکری ، خرازی ، رشید و … در صفوف مقدم جبهه ها حاضر شدند ، عده ای همچون فیروز آبادی ، مصطفی  ذوالقدر و عزیز جعفری در ستاد ، به فردای پس از جنگ می اندیشیدند . جنگ که تمام شد ، بازمانده ها نیز به دو دسته تقسیم شدند :

1 – آنانی که تنها لباس نظامیگری برای خدمت و دفاع از میهن بر تن کرده بودند ، با توجه به تحصیلات و درایتی که داشتند ، به امور دیگر پرداختند . چنانچه افرادی مانند  احمد خرم و حاج داود کریمی ، هر یک راهی جدا از نظامیگری برگزیدند . در این میان حاج داود کریمی ، نمونه ای بارز بود که لباس نظامیگری فرونهاد و رخت کارگری برتن کرد و چند ی هم به دلیل اعتقادات سیاسی اش و دفاع از آیت الله منتظری ، زندان ولایت فقیه را به جان خرید .

2 –عده ای  همچنان حضور در سپاه را ، بر هر مسولیت و کاری ترجیح داده و کماکان تابع نظر رهبر فقید انقلاب در دوری از سیاست بودند .

در غیبت گروه اول و انفعال گروه دوم ، بدنه مطیع و خشن سربرآورد . این بدنه با آن نشستگان در ستاد ، به اتحادی نامقدس دست یافتند . این دو طیف با درجه های اعطایی ولی فقیه به عنوان های پرطمطراق سرداری رسیدند و به مرور بازماندگان نسل همت و باکری را منزوی و بازنشسته ساختند . این سرداران شکم برآمده به عنوان سرداری نیز بسنده نکردند و با اخذ مدارک دکترای بدون خوردن دود چراغ ، سردار دکترهایی شدند که به جنگ نخبگی و فرهیختگی در صحنه سیاست ، فرهنگ و اقتصاد آمدند . اینان که در دوران جنگ یا افرادی نالایق یا طالبان قدرت و فرصت بودند ، مدعیان جنگ شدند و خود را مسئول دفاع از میراث کشته شدگان آن دانستند . در واقع آنچه حضور نظامیان در عرصه سیاست را ناپسند می نماید ، حضور نالایقانی است که با استفاده از رانت قدرت و بدون رعایت شرایط رقابت همه امور را در ید اختیار خویش می خواهند . اینان بر خلاف افرادی که فردای پذیرش قطعنامه  598 به حقیقت لباس نظامیگری را از تن به در کردند ، به مصلحت و فریب این لباس را تغییر داده و در هیات نماینده مجلس ، استاد دانشگاه ، مدیر روزنامه ، مدیر باشگاه ورزشی ، مدیر اقتصادی و … ظاهر شدند .

بی کفایتی و نالایقی این افراد ، بی نیاز از شرح است که این روزها رفتار این افراد در معرض نگاه و قضاوت ایرانیان است . این افراد که در پایگاه طبقاتی و خاستگاه اجتماعی با نظامیان دوره پهلوی ، اشتراکاتی دارند ،  در ناتوانی تبدیل شدن به یک نخبه سیاسی ، به دلیل همان عدم استقلال فکری نیز  به آنان شبیه هستند . اگر تیمسار جان برکف ارتش شاهنشاهی ، حتی در هنگام تیرباران شعار » چه فرمان یزدان ، چه فرمان شاه » را سرمی داد ، امروز این سرداران سپاه ولایت فقیه ،  خامنه ای را جایگزین شاه کرده اند . اما این کجا و آن کجا که  از این حتی سرداران ولایت ،  بسیار بعید است در وضعیتی  شبیه به آن شرایط ، به مانند تیمساران و نظامیان وفادار به شاه عمل کنند .

ورود چنین نظامیانی به عرصه سیاست را بایستی شوم دانست . نظامیانی که درک درستی از حوادث ایران و جهان ندارند . متوهمانی که در دایره تنگ خیالبافی های خود زندانی اند .

این روزها افاضات سردار فضلی و فرماندهان سپاه  ، سخت ذهنم را به خلجان واداشته است . همویی که  موجب نگارش این یادداشت شد . او که از دستان سپاهی دیگری چون ضرغامی ، عنوان » چهره ماندگار» عرصه جهاد و شهادت را دریافت کرده و این روزها سخت در صدد دستیابی به عنوان » چهره ماندگار بلاهت و خشونت » است .، افاضاتی می کند که بیشتر شبیه به افاضات تیمسار غلامرضا ازهاری است . اگر در سال 57 ، تیسمار ازهاری ، چشمانش را بر انبوه معترضان و شعارهای آنان فروبست و آنان را نوارهایی دانست که توسط تعدادی محدود کارگذاشته می شوند . امروز نیز سردار فضلی ، جمعیت میلیونی معترضان پس از انتخابات را مربوط به » سازمان رای ستاد اصلاح طلبان » می داند . سازمانی که با سیصد هزار نفر ، سعی در ایجاد بلوا و آشوب دارد و فارغ و جدا از جامعه است . یا همکارش سردار » محسن قاسمی » ، میلیون ها شرکت کننده در راهپیمایی روز سبز ایران – قدس – را ساواکی ، مجاهد و سلطنت طلب معرفی می کند . سرداری که با شنیدن برنامه های » رادیو جوان » واجب الغسل می شود ، چگونه می تواند در مقابل توطئه های گوناگون دشمن ، هوشیار و آگاه باشد ؟  وجود چنین نظامیانی در عرصه سیاست خطرناک است که ملت و میهنی را به ورطه نابودی می کشانند . نظامیانی که بهره ای از ذکاوت ، فراست و فرهیختگی ندارند .