تا » زر » و » زور » و » تزویر » حاکم باشد ، هر روز ، 16 آذر است

دسامبر 5, 2009

غدیر ، یک آموزه و یک پیام است . پیامی از قعر جاهلیت عربی که حتی پیامبر خدا نیز بایستی برای پیام الهی همراهی جمع را بطلبد . آنگاه پیامبر خدا  ، محمد بن عبد الله ،  علی ابن ابی طالب  را به عنوان جانشین خود معرفی کرد ، برای این اقدام ، بیعت توده های حاضر در غدیر خم را طلبید . چون آن هنگام که محمد ، دار دنیا را ترک گفت ، توده ها ،  دیگری را به جای علی  برگزیدند . علی هم از آنجا که در نزد همین توده ها مقبولیت نداشت ، سکوت را پیشه ساخت . او به ابزار زر و زور و تزویر متوسل نشد تا مردمان را به خلافت خود راضی سازد . چه او حکومت را از عطسه بزی و کفش پاره ای بی ارزش تر می دانست .

حال ، علی خامنه ای که خود را علی زمان می داند و مزدورانش ، برای ولایت او ، یقه درانی ها  می کنند ، چه نسبتی با علی دارد ؟ آن شیفته و تشنه قدرتی که در این ماه های اخیر ، بدترین دوره از  ریاستش را به مردم ایران نمایانده است .

عید غدیر امسال ، سبز ترین غدیر سال های گذشته ، برای ملت ایران است . ایرانیان به این پیام حکومت اصیل علوی پاسخ مثبت دادند که آزادگی و آزادی را بر زندگی در زیر یوغ استبداد و جهل ترجیح می دهند . ایرانیانی که خود را از جهل و بندگی رهانیده و به بالاترین معنای آزادی دست یافته اند . فردای غدیر امسال ، 16 آذر است . 16 آذر سال 1332 ، برخلاف نظر احمد جنتی ، تنها نماد مبارزه با استعمار نیست . در این روز ، 3 آذر اهورایی ، سه قطره خون شدند تا فریاد اعتراضشان به دولت کودتا را برای همیشه تاریخ ثبت کنند . جالب اینکه احمد جنتی که تا همین دیروز ، 3 دانشجوی شهید 16 آذر را 3 توده ای می دانست که ارزشی برای بزرگداشت ندارند ، حال امروز ، سنگ آنان را بر سینه می زند .

16 آذر ، و عید غدیر خم ، دو نماد ملی و مذهبی هستند . پیام این دو روز ، برای جنبش سبز این است که چون به رای و عقیده مردم  احترام گذاشته شود ، خونی به ناحق ریخته نخواهد شد . تا زر و زور و تزویر حاکم باشد ، هر روز  16 آذر است  ، نه برای دانشجویان ، که برای همه مردم ایران .

Advertisements

برای حکومت ولایت فقیه ، امنیت خودش مهم است ، نه امنیت مردمش !

نوامبر 25, 2009

از بی ناموسی های روز 13 آبان 1388 ثمری دیگر برآمد . به قول معروف ، هر دم از این باغ بری می رسد . در روزی که نیروهای انتظامی ، سپاه و بسیج ، در خیابان ها و میادین منتهی به میدان هفت تیر تهران گردآمده بودند تا جنبش سبز را سرکوب کنند ، زنی جوان در مسیر خانه اش در خیابان خاوران ربوده و به قیام دشت برده شد و در آنجا با همراهی دو مامور نیروی انتظامی ، مورد تجاور قرار گرفت . آنچه در این ماجرا تاسف آور است ، ربودن آن زن در روز 13 آبان ، تجاوز در اتومبیلی در کنار جاده ، و نهایتا همراهی ماموران نیروی انتظامی با متجاوزان است .

در حاکمیتی که امنیت خود را بر امنیت شهروندان ترجیح می دهد ، هر عملی بدیهی است . از نیروی انتظامی و سپاه و بسیجی که ناموس ایرانی را مورد تعرض فیزیکی و زبانی قرار می دهد ، جز این نیز انتظاری نیست . جنبش سبز علوی دروغین ، آنچه می کند ، بیشتر به خوارج نهروان می ماند . خوارجی که فریاد » لاحکم الا لله » شان ، گوش فلک را کر کرده بود ، اما از تعرض به ناموس مسلمانان ابایی نداشتند . همان هایی که وقتی » خباب ابن ارت » ، از یاران امام علی  را به قتل رسانده و شکم زن حامله اش را دریدند ، حجت را با امام علی تمام کردند ، که اینان ، دست تعرض بر خون و ناموس مردمان گشوده اند .  وگرنه ، در قاموس امام علی ، حتی فحش و ناسزا ، به مقام حاکم مسلمانان ، نه تنها مجازاتی در برنداشت ، که مخالفان از تمام حقوق برخوردار بودند  .

مدعیان جنبش سبز علوی ، در کردار خویش بنگرند ، که بی ناموسی هایشان ، بیشتر به خوارج نزدیک است یا به رفتار آن مولای همام ، که حرمت عایشه را نیز پاس می داشت . امام علی ، بر خلاف علی خامنه ای ، امنیت شهروندان را بر امنیت حکومت ترجیح می داد ، چرا که به اعتقاد امام علی :

» مردم یا در دین با تو برادرند یا در خلقت با تو برابرند .»

به قول مولانا جلال الدین مولوی :

» کار پاکان را قیاس از خود مگیر

گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر »

رفتار آقایان ، بیشتر شبیه شاه سلطان حسین صفوی است که امنیت خود را ارجح بر هر امری می دانست . از همین رو از حرکت محمود افغان به سوی اصفهان غفلت کرد و از ان جلوگیری ننمود تا آنگاه که افغان ها بر در کاخ او رسیدند . در آن وقتی که صدای شکستن استخوان ها به دربخانه رسید ، شاه بی لیاقت ، تاج خویش را بر سر محمود افغان گذاشت . حال ، آنچه برای حکومت ولایت فقیه مهم است ، امنیت خویش است نه امنیت مردمان .

بیچاره تاریخی که مورخش احمد جنتی است !

نوامبر 25, 2009

احمد جنتی ، خطیب بی سواد نماز جمعه تهران ، هر از گاهی سعی دارد شباهت سازی های تاریخی نموده و علی خامنه ای و اعوان و انصارش را در جایگاه امام علی نشانده و مخالفان را به گمراه و منحرفان صدراسلام تشبیه نماید . البته از مدرس کم دانش مدرسه علمیه حقانی که در آن مدرسه جز دروس مقدماتی تدریس نمی کرد و به مدد نقشی که به عنوان حاکم شرع در اعدام متهمان پس از انقلاب و اهواز ایفا کرد  به جایگاهی در جمهوری اسلامی دست یافت ، جز این انتظاری نیست .

جنتی که به جهت حضور پسرش » اکبر جنتی » در سازمان مجاهدین خلق ، یک زمان با تندروی های آنان در تصفیه های پس از انقلاب همراهی کرد ، بعد از آن هم سعی کرد  ژستی تندروانه به خود بگیرد . اینک نیز همانند سابق آنی می گوید و می کند که دیگران به او دیکته می کنند . از همین رو چندان در پی آن نیست که به گفته هایش بیاندیشد . سخن اما بر سر شبیه سازی های  تاریخی احمد جنتی است . سناریویی که نه تنها احمد جنتی که بسیاری از ارکان نظام از سید علی خامنه ای گرفته تا دیگر سطوح مریدانش آن را بر زبان می رانند . به طوریکه آنان ، مخالفان خود را به دلیل جایگاهشان در انقلاب به طلحه و زبیر مانند می کنند .

شبیه سازان اما باید بدانند اولا» هیچ واقعه تاریخی بدون کم و کاست تکرار نمی شود ، چرا که تفاوت های زمانی و مکانی ، مانع از تکرار کامل یک حادثه می شود .

ثانیا » ، این تکرار های تاریخی هم عاری از علت و معلول های اجتماعی ، سیاسی ، فرهنگی و اقتصادی نیستند .

اگر بخواهیم یک شبیه سازی ، همانند  شبیه سازی هایی که  امثال جنتی و خامنه ای در خطابه هایشان جعل می کنند ،  داشته باشیم  ،باید دانست که  ظهور امثال طلحه و زبیر و معاویه نیز  ، به یکباره نبوده است  و این سخن علی خامنه ای که افراد ، یک شبه منافق می شوند ، سخنی بی پایه است  .

اگر  جمهوری اسلامی را همچون صدر اسلام گرفته و نقش روح الله  خمینی را به پیامبر اسلام تشبیه  کنیم ، باید بدانیم بر اثر پشت کردن به آرمان های پیامبر ، از جمله کنار زدن امام علی بود که انحراف آغاز شد . بنابر این بایستی نقش امام علی را به آیت الله منتظری و در مقابل نقش ابوبکر را به  علی خامنه ای و نقش عمر بن خطاب را به هاشمی رفسنجانی بدهیم . بنابر این در سایه ولایت و حکومت این ابوبکر و عمر بود که عده ای همچون طلحه ، زبیر ، معاویه و سعد ابن ابی وقاص ، به الاف و الوف رسیده اند .

با این حساب ، نقش این افراد را باید به کسانی چون ، محمود احمدی نژاد ، احمد جنتی ، برادران لاریجانی ، احمد خاتمی و … داد . سرداران سپاه نیز ، مانند همان طبقه تازه به دوران رسیده صدر اسلام هستند که از قبل لشگر کشی های پس از پیامبر ، به موقعیت های سیاسی و اقتصادی رسیده بودند . همه این گروه ها ، در صدر اسلام ، در مقابل حق مردم ایستادند .

حال لازم نیست که تمامی شخصیت ها و وقایع ، عینا تکرار شوند . چرا که ابوبکر انقلاب ، بر خلاف ابوبکر اسلام ، عمر طولانی تری دارد . اما اگر بنا به شبیه سازی دقیقی باشد ، این شباهت ها به صواب نزدیک تر است . آقایان لطف کرده با وجود بی سوادی مفرطشان ، تاریخ را دقیق تر بخوانند .

» ناموس فروشی » در حاکمیت استبداد

نوامبر 8, 2009

13 آبان 88 روز زنان و دختران ایران زمین بود . زنان و دخترانی که با جسارتشان وقاحت سربازان ولایت فقیه را عریان کردند . سربازانی که برای دفاع از کیان ولایت فقیه ، دست تعرض به سوی دختران کم سن و سال و زنان کهنسال گشودند . و از دشنام های ناموسی هم ابا نکردند .

حکایت آن روز ، یاداور حکایت دختران قوچان در دوران سلطنت مظفرالدین شاه قاجار بود . دخترانی که توسط آصف الدوله شاهسون ، در ازای مالیات به اسیری گرفته شده و به ترکمانان فروخته شدند . دختران قوچان فروخته شدند تا هزینه سفرهای شاه ظل الله ، به اروپا و مخارج نهاد سلطنت تامین شود . مشروطه که شد ، برخی از نمایندگان مجلس شورای ملی ، مانند سید محمد طباطبایی و سید حسن تقی زاده ، پیگیر این فاجعه شدند . با این همه ، حکایت دختران قوچان به فراموشی سپرده شد .

افسانه نجم آبادی ، در کتابی به نام » حکایت دختران قوچان » این فراموشی را از جانب ایرانیان ، اعم از دولتی و غیر دولتی ، عمدی می داند . به اعتقاد او ایرانیان ، به ناموس پرستی شهره اند و ناموس در قاموس آنان ، جایگاه خاصی دارد ، حال آنان به دشواری می توانستند بپذیرند که به ناموس فروشی متهم شوند . ایرانیان به عمد ، حکایت دختران قوچان را در حافظه تاریخی شان به فراموشی سپردند تا در تاریخ به ننگ ناموس فروشی ، شهره و آلوده نشوند .

امروز ، ماییم و تعرض زبانی و فیزیکی سربازان ولایت فقیه به ناموس ایرانی . آن کسی که خود را ایرانی غیرتمند می داند ، بایستی تکلیف خویش را با این تجاوز و وقاحت روشن کند . آیا مدعیان جنبش سبز علوی دروغین ، تعرض به نوامیس را جایز و مشروع می دانند ؟ به امام علی روجوع کنید ! آن امامی که وقتی از پاره کردن گوش زن یهودیه ای برای ربودن گوشواره اش با خبر شد فرمود :

» اگر مردی از اندوه این خبر بمیرد ، بر او سرزنشی نیست »

تصور کنید زنان و دخترانتان در میان این جماعت به اعتراض آمده اند . مگر کم بودند دختران محجبه ای که بی محابا تر از دیگران ، فریاد می زدند . همان هایی که حجابشان ، همواره الگوی حجاب اسلامی مورد ادعای مدعیان اسلام بوده است . همان گونه که ترانه موسوی ، از این دست دختران ایران زمین بود . اگر پدرانمان به عمد ، حکایت دختران قوچان را فراموش کردند ، اکنون زمانه دیگری است . دیگر نمی توان چشم بر بی ناموسی های چماق به دستان ولایت فقیه بست . یا آنان را خارجی های مزدور فرض کرد . بایستی این رفتارها را افشاگری و ثبت تاریخ نمود تا آیندگان بدانند زنان و دختران ایران زمین در چه زمانه و باوجود چه نامردانی آزادی را فریاد زدند . به قول مهندس بازرگان درکتاب » سازگاری ایرانی »   :

» مدارا و سازگاری ایرانیان در مقابل رفتارهای حاکمان مستبد داخلی و خارجی ، نشات گرفته از بیماری پفیوزی است . »

از همین رو این وقاحت ها را بایستی فریاد کرد که وقتی حاکمان نماینده واقعی مردم نیستند ، دیگر رفتار آنان فرهنگ عمومی را نمایندگی نمی کند تا برای حفظ آبروی خودمان بر آن سرپوش بگذاریم . آنان که در تاریخ به ناموس فروشی و بی ناموسی شهره خواهند شد ، نه ملت ایران که » آصف الدوله » ، » مظفرالیدن شاه  » و » خامنه ای » خواهند بود .صفحه اول روزنامه واشنگتن پست

سردار نقدی ! جای » جنبش سبز علوی » شما در » کاخ سبز معاویه » است !

نوامبر 3, 2009

13 آبان ، نماد گفتمان انقلاب اسلامی است . آیت الله خمینی ، این روز را انقلاب دوم و مهم تر از انقلاب اول معرفی کرد . این روز ، آغازگر یک گفتمان در انقلاب شد . گفتمانی که داعیه دار تکیه بر مردم بود . این بود که دولتمردان دولت موقت کناره گرفتند و سیاست های خیابانی ، بر سیاست های دولتی سایه انداخت . هر چند کسانی چون بهشتی و مهدوی کنی ، با تسخیر سفارت آمریکا مخالف بودند ، اما حضور توده ها در حمایت از این اقدام ، آنان را به سکوت یا همراهی واداشت . درست است که عده ای بر این موج توده ها سوار شده و آنچه نباید می کردند ، کردند . اما امروز ، عده ای داعیه دار این میراث و گفتمان شدند که هیچ صبغه و سابقه ای در آن ندارند . درواقع ، مشکل حاکیمت ولایت فقیه علی خامنه ای ، از همین نقطه آغاز می شود .

حضور مردم در سالهای ابتدایی انقلاب بر مبنای عقیده و احساس تکلیف بود . از همین رو وقتی دانشجویان از دیوار های سفارت ، بدون اطلاع آیت الله خمینی و دیگر سران انقلاب بالا رفتند ، مخالفتی با این اقدام نشد که اکثریت جامعه با آن همراه بود . بر این اساس سعی شد با سیاست های خیابانی ، رقبا و برخی از رفقا ، از میدان به در شوند .

امروز اما ولی فقیه و اذنابش ، توده ها را به سرکوب تهدید می کنند که راهپیمایی های توده ای دیگر در جهت تثبیت و تایید نیست . این درواقع ، انحراف از گفتمان انقلاب 57 است . انقلاب  57 به رهبری آیت الله خمینی ( با همه انتقاداتی که می توان به آن داشت ) ، سعی داشت مردم را همراه خود داشته باشد . از همین رو ، مخالفان حتی اگر منطقی قوی داشتند ، به جهت این عدم همراهی توده ها ، از ظهور و بروز می ماندند .

اینک ، اوضاع  دگرگون شده است . توده ها نه همصدا با حاکمیت ولایت فقیه ، که در جهت مخالف آن قرار دارند . از همین رو ، مردمی  که تا دیروز ، ملت شریف ، فهیم و آگاه خوانده می شدند ، امروزه ، فریب خورده ، مزدور و اغتشاش گر نامیده می شوند . مشکل جدی خامنه ای این است که رو به گفتمان قدرت آورده است . همان گفتمانی که در طول تاریخ ، توجیه گر قدرت ، اعم از سلطان ، خلیفه و فقیه بوده است . آیت الله خمینی ، با همه ارادتی که به شیخ فضل الله نوری داشت ، از گفتمان سید حسن مدرس بهره می جست . همان گفتمانی که با تکیه بر مردم ، پروژه جمهوری خواهی رضا خان را ناکام گذاشت . گفتمان شیخ فضل الله ، چیزی نبود جز همان گفتمان انجمن حجتیه . انجمن حجتیه ای که سردمدارانش ، چون شیخ محمود تولایی ، معروف به حلبی ، آیت الله خمینی را به جهت خون های ریخته شده ، در 15 خرداد 1342 ، سرزنش و مستحق عذاب الهی می دانست . اینک ، آن گفتمان با افرادی چون » جواد مادر شاهی » ، در بیت خامنه ای لانه کرده است .

بازوان اطلاعاتی و امنیتی این گفتمان هم در اختیار معاودین عراقی ، همچون سردار » محمد رضا نقدی »  است . آنان که چون انقلاب شد ، مانند مدعیان تازه از راه رسیده ، سعی در میراث خواری داشتند . آیت الله خمینی اما مجالشان نداد و آنان به انتظار آینده نشستند . اینک ، گفتمان قدرت ، با وعاظ  السلاطینی چون محمد یزدی ، احمد جنتی ، احمد خاتمی و کاظم صدیقی ، در مقابل گفتمان انقلاب صف آرایی کرده است . گفتمان انقلاب ، گفتمان رای اکثریت است ، هرچند نادرست باشد . آینده نشان خواهد داد که کدام یک از این دو گفتمان ، صحنه سیاسی ایران را ترک خواهد کرد .

تکمله * 

  سردار محمد رضا نقدی ، همان عراقی اخراج شده ای  که در کارنامه خود » ضرب و شتم عبدالله نوری و عطاالله مهاجرانی در نماز جمعه تهران »  و »  شکنجه شهرداران تهران »  در سالهای گذشته را دارد   ، به مناسبت 13 آبان ، جنبش سبز مردم ایران را برگرفته از کاخ سبز معاویه دانسته و دستگاه سرکوب را منتسب به جنبش سبز علوی دانسته است . باید به این سردار جهل و خشونت گفت : جنبش سبز علوی واقعی  ، با مردم و برای مردم بود . هرچند مردم به او پشت می کردند . و این  کاخ سبز دمشق بود که گفتمان قدرت را با زر و زور و تزویر بر مردم تحمیل می کرد .  25 سال  «سکوت علی »  در تاریخ ماندگار شد تا به خواسته مردم ، خدشه ای وارد نگردد . اما معاویه ، مخالفان را سرکوب می کرد تا » سکوت اختناق »  را برجامعه حاکم سازد .سردار محمد رضا نقدی

چرا مرگ بر روسیه ؟

اکتبر 31, 2009

مرگ بر روسیه ، در تجمعات اعتراضی جنبش سبز ، صدای بسیاری از تمامیت خواهان را درآورده است . تمامیت خواهانی که برای شعار مرگ بر آمریکا ، قداستی ذاتی به وجود اورده و گویی طاعت مسلمانان ، به قبول درگاه الهی نمی رسد ، مگر انکه این شعار را چون تعقیبات نماز ، از حنجره بیرون دهند . حال جای این سوال است چرا هواداران جنبش سبز به شعار» مرگ بر روسیه »  و » مرگ بر چین » ، تکیه و تاکید دارند ؟

ناگفته پیداست که دوستی ها و دشمنی ها ، در عرصه سیاست و صحنه دیپلماسی ، ذاتی و جاودانی نیستند ، انچه مهم است ، منافع ملی است . دوستی ها و دشمنی ها ، بر مبنای منافع ملی تعیین می شود . از همین رو ، کارگزاران سیاست ، دست دوستی کشوری را می فشارند تا از دست دشمنی کشوری دیگر خلاصی یابند . سیاستی که همواره ، توسط سیاستمداران ملی در ایران دنبال شده است . شاخص ترین چنین رفتاری ، به » میرزا تقی خان امیر کبیر » تعلق دارد . هرچند که پیش از او ، فتحعلیشاه  قاجار ، سعی کرد دست به دامان » ناپلئون بناپارت » شود و از اختلاف او با روس و انگلیس ، بهره جوید . اقدامی که بر اثر نابخردی های دربار ایران و وضعیت لرزان ناپلئون در اروپا ناکام ماند . امیر کبیر اما راه چاره را در خارج از مرزهای اروپا جستجو کرد . او در جستجوی کشوری بود که در آسیا دارای منافع نباشد و از سابقه دشمنی با انگلیس برخوردار باشد . ایالات متحده آمریکا ، کشور مورد نظر امیر کبیر بود . کشوری که جنگ های استقلال طلبانه اش علیه انگلیسی ها ، الگویی برای استعمار ستیزی بود و همچنین در همان زمان امیرکبیر ، » آبراهام لینکلن » به آزادی بردگان سیاه فرمان داده بود . مراوده و مکاتبه امیر کبیر با لینکلن ، فرجامی نیافت . چرا که امیر کبیر ، به کین اقدامات اصلاح طلبانه اش در حمام فین کاشان به قتل رسید و لینکلن نیز به جرم اقدام آزادی خواهانه اش به گلوله نژاد پرستی از پای درآمد .

سیاست نیروی سوم برای مقابله با روس و انگلیس ، اما از یاد نرفت . هرچند ایرانیان در جنبش مشروطه ، اندک زمانی دل به یاری انگلستان بستند ، اما قرارداد 1907 میان روس و انگلیس ، این امید را برباد داد . این شد که ایرانیان همچنان در میان چنگال خرس روس و گرگ انگلیس ، در جستجوی نیروی سومی برای رهایی بودند .

کوتاه کلام آنکه ، هر از چندگاهی ، این نقش و وظیفه ، میان آلمان و آمریکا دست به دست شد . روس ها حتی با تغییر رژیم و تبدیل رژیم سلطنتی تزاریستی ، به رژیم جمهوری کمونیستی – شما بخوانید استالینیستی – همچنان در سر هوای همان اهداف توسعه طلبانه در مورد ایران را داشتند . آن رژیمی که برخی از روشنفکران چپ ایران برادرش می پنداشتند ، ناپدری ناجوانمرد بود . در نظر ایرانی ملی گرا ، منافع ایران ، اهمیت و اولویت داشت . از همین رو وقتی مصدق از زبان » ایرج اسکندری » عضو حزب توده شنید : » … که شمال ایران ، حیاط خلوت روس هاست به او یادآوری کرد با همه محبتی که به وی دارد با درفش ، چشمان او را بیرون خواهد اورد ، چرا که در قاموس ایرانی وطن پرست ، چشمی که چشم امید به روس ها داشت ، شایسته چنین کیفری بود «

روس هایی که چشم طمع به خاک ایران داشتند . اگر نبود درایت قوام السلطنه و همراهی آمریکایی ها به رهبری » ترومن » ، می رفت که آذربایجان ایران در آغوش روس های شوروی برود ، چنانچه پیش از این تزارها با برخی از شهرهای ایران چنین کرده بودند . اما امیدواری به آمریکایی ها دیری نپایید . همان آمریکایی ها که » باسکرویل » ، معلم جوانشان در تبریز ، محبوب ایرانی ها بود ، که در راه مشروطه جان باخته یا اینکه همراهی شان در خاتمه قائله پیشه وری و آذربایجان ، در جلوی چشمان ایرانیان بود ، چون همراه و همکار انگلیسی ها در کودتای 28 مرداد 1332 شدند ، مهر دشمنی خوردند . نتیجه کودتای 28 مرداد ، حاکمیت رژیم اختناق و سرکوب بود . آمریکایی ها نه تنها در ایجاد این رژیم شریک بودند ، که در تثبیت و تحکیم آن از یاری دریغ نکردند . این شد که هر چه در 25 سال حاکمیت پس از کودتا در ایران رخ داد ، در نظر مردم ایران ، آمریکایی ها شریک شناخته شدند .

» مرگ بر آمریکا » در آن سالها ، اعتراض به رژیم کودتا و در کنه خود » مرگ بر دیکتاتور » را داشت . چه استبداد را پشتوانه ای به نام استعمار بود . هرچند در آستانه پیروزی انقلاب 57 ، » جیمی کارتر » و دستگاه دیپلماسی او به رهبری » سایروس ونس » سعی کردند چندان از رژیم متزلزل محمد رضا شاه حمایت نکنند ، اما این تسامح ، در مقابل پناه دادن به شاه دیده نشد . از همین رو چون شاه پا در خاک ایالات متحده نهاد ، دانشجویان جوان ، از دیوارهای سفارت آمریکا بالارفتند تا توده های متنفر از سالها حضور آمریکایی ها را هیجان زده کنند .

ایرانیان اعم از روشنفکر و عامی ، آمریکا را مساوی با استبداد و دیکتاتوری می دانستند . همانگونه که چشم از فرصت طلبی های روس ها برنمی داشتند . حزب توده که شوروی را برادر بزرگتر می پنداشت ف به همان سرنوشتی مبتلا شد که سلطنت طلبها دچار شدند . بر این مبنا ، مهر تحریم بر هر دو المپیک مسکو و لس آنجلس خورد . همچنانکه همزمان موشک ها و جنگ افزارهای روسی و غربی ، بر سرمردمان آوار می شد و سینه ها می شکافت .

حال حکایت روزگار ما و وضعیت جنبش سبز در قبال شعار مرگ بر روسیه و چین است . خیل عظیم هواداران  جنبش سبز دریافته اند که باید تکیه بر نیرو و اراده خلل ناپذیر خویش داشته و دست نیاز به سوی هیچ قدرت خارجی دراز نکنند .

شعار » مرگ بر روسیه » ، جزو هویت جنبش سبز است .همانگونه که » مرگ بر دیکتاتور » جزء دیگری از این هویت است . جنبش سبز ، با شعار » مرگ بر روسیه » ، به همکاری های خارج از منافع ملی دولت کودتا  با روسیه » پوتینیستی » اعتراض می کند . روسیه ای که در کارنامه خود ،» دو جنگ با ایران » ،» به گلوله بستن حرم امام رضا در سال 1912  » ، » اعدام آزادی خواهان تبریز در روز عاشورا در سال 1911 » ، » به توپ بستن مجلس اول شورای ملی در سال 1907 » ، قراردادهای 1907 و 1915 با انگلستان برای تقسیم خاک ایران »  و » اشغال خاک ایران در دوره های گوناگون »  را دارد ، در بیان سید علی خامنه ای ، به عنوان کشوری معرفی می شود که سابقه ای روشن و درخشان درحافظه ایرانیان دارد .

ایرانیان از خود می پرسند که چگونه می شود چشم بر چنین سیاهه ای بست و منافع ملی را در چنگال تطاول روس ها قرار داد ؟

 حاکمیتی که به جای تکیه بر پشتوانه مردمی ، در پی حامی خارجی برآید ، از مرگ بر روسیه و چین می هراسد . از همین رو جنبش سبز ، بازگشت به شعارهای اصیلی دارد که در راس آن در روز 13 آبان سبز ، این شعار است : » نه شرقی ، نه غربی ، دولت سبز ملی «آتش زدن پرچم روسیه در تهران توسط جنبش سبز

توقیف ، توفیق است

اکتبر 31, 2009

فیلتر سایت ها و وبلاگ ها ، می نمایاند که آتش آگاهی ، شعله خویش را نمایانده است . شعله ای که روزانه در دنیای مجازی و واقعی شاهدش هستیم . آن شبکه اجتماعی که تشکیلات راه سبز امید بر مبنای آن می خواهد شکل بگیرد ، مدت هاست که در دنیای مجازی شکل گرفته و آثار خود را دردنیای واقعی نشان داده است .
می بینیم که در موج جدید فیلترینگ ، بسیاری از سایت ها و وبلاگ ها ، مشمول غضب دستگاه سانسور ولایت فقیه شده اند ، بی انکه حتی ، در دایره تنگ نظری ها و مقررات خوساخته سانسورچیان قرار گیرند . گویا سانسورچیان ، همچون سلف خویش » محرمعلی خان سانسور چی » عمل می کنند . پاسبان کم سوادی که شعارش » المامور معذور » بود . » تقی ارانی » درباره » محرمعلی خان » سخن جالبی گفته است ، که درباره تمامی سانسورچیان ، بویژه همعصران ما صدق می کند . » ارانی » در دادگاهش گفته بود :
» محرمعلی خان ، هرچه را نمی فهمید ، سانسور می کرد ، و آزآنجا که همه چیز را نمی فهمید ، همه چیز را سانسور می کرد » .
سرهنگان فرهنگی ، اما باید بدانند آگاهی ، چون نوری است که هر چند اندک باشد ، تاریکی جهل را با همه وسعتش متزلزل خواهد ساخت . اینان اگر در صددند ، غول ملت را بر شیشه اختناق ، همچنان محبوس نگه دارند ، زهی خیال باطل که این غول چندی است از خواب برخاسته و در حال بیرون آمدن از شیشه است . آنها در مقابل فطرت انسانی ، به غفلت و عناد ایستاده اند که این بیت شیخ اجل سعدی ، گویای احوال ماست :
چشم عاشق نتوان دوخت ، که معشوق نبیند
نای بلبل نتوان بست ، که بر گل نسراید
فیلتر شد

پهلوان مردم یا پهلوان رژیم ؟

اکتبر 26, 2009

جهان پهاوان تختی پهلوان محمود خوارزمی ، معروف به پوریای ولی در میان ایرانیان نمونه جوانمردی شناخته می شود . امام علی ، در نزد توده های مردم ، جوانمردی اش متصل به عالم بالاست و پوریای ولی اما از ان جهت شهره است که به عنوان یک انسان زمینی توانست بر نفس خویش غلبه کند . حکایتی که  در باره او مشهور عام و خاص است خود به برداشت توده ها از پهلوان اشاره دارد .

پوریای ولی درآستانه زورآزمایی با پهلوان هندی ، بر در زیارتگاهی ، پیرزنی را در حال استغاثه دید . پیرزن ، مادر پهلوان هندی بود که نگران از دست دادن عنوان پهلوانی پسرش ، به التجاء در درگاه الهی آمده بود . پوریای ولی به پیرزن امیدواری داد که پسرش پیروز نبرد فردا خواهد بود . اسوه پهلوانان ایرانی در برابر رقیب تسلیم شد تا دل نگران آن پیرزن ، آرامش یابد . پوریای ولی ، پهلوانی مردم را بر قهرمانی حکومت ترجیح داد .

نام دیگری که در کنار پوریای ولی ، بر ذهن و جان ایرانیان حک شده ، غلامرضا تختی است . پهلوانی که به دلیل ارتباطش با برخی از مخالفان حکومت ، همچون آیت الله طالقانی ، خلیل ملکی ، شمشیری ، شاه حسینی و … ، ورزشکاری زاویه دار با رژیم پهلوی شناخته شد . توده ها به همین دلیل نقاط ضعفش را ندیدند و باوجود فقر کلکسیون مدال هایش در برابر افرادی چون عبدالله موحد و امام علی حبیبی ، او را پهلوان خود نامیدند . نسل های گوناگون ، با وجود آنکه او را ندیدند ، نام و یادش را پاس می دارند که گویی با او زیسته اند . از همین رو ، مرگ مشکوک او را به رژیم شاه نسبت دادند تا پهلوانشان همواره در اوج باشد .

انقلاب که شد ، پس از پایان دهه 60 ، جمهوری اسلامی هم می خواست تا پهلوانی داشته باشد .  تا پیش از این آیت الله خمینی ، خود قهرمان و پهلوان تمامی عرصه ها بود . دست اندرکاران امر ، درنیافته بودند جامعه ، پهلوانش را خود برمی گزیند و دوری از حکومت ، مهمترین شاخصه پهلوانی در ایران است . همانگونه که پوریای ولی بود . از همین رو ، پروژه  پهلوان سازی ناکام ماند . برادران خادم ، امیر رضا و رسول ، با وجود تمامی تبلیغات اطرافشان ، به پست های حکومتی بسنده کرده و از خیر پهلوانی

گذشتند ، چرا که جامعه ، پذیرایشان نشد . حضور آنان در مجلس هفتم و شواری شهر تهران هم به مدد انتخابات غیر مستقیم و غیرعادلانه شورای نگهبان امکان پذیر شد .

عباس جدیدی ، دیگر پهلوان مورد نظر جمهوری اسلامی هم با دوپینگ ، ذهنیتی تاپسند از خود در افکار عمومی  برجا گذاشت . ناپسندی کارش آنجا بود که او با علم به عمل دوپینگ خود ، مدال ناروایش را به امام رضا هدیه کرد . مدالی که توسط » فیلا » پس گرفته شد . با چنین وضعیتی ، پروزه پهلوان سازی ، چندی به تعویق افتاد تا بار دیگر از طریق حسین رضا زاده ، سعی شد روحی تازه به کالبد این مرده بدمد . فردی که جاه و پول و مقام را برآرزوهای مردمان سرزمینش ترجیح می دهد .

دولت کودتا اخیرا با کشاندن حمید سوریان به کاخ ریاست جمهوری و تقدیم مدال وی به محمود احمدی نژاد به عنوان نماینده مردم ایران سعی کرد برای متقلب انتخابات دهم ، حیثیتی کسب کند . هرچند لحن و بیان سوریان نشان می داد او در وضعیتی تحمیلی قرارگرفته ، اما وی باید بداند بزرگی انسانها در اوضاع خطیر و حساس آشکار می شود . همچنانکه پوریای ولی ، در مواجهه با پیرزن دل نگران از شکست فرزندش ، لبخند او را بر شادی خویش و پهلوان پایتخت شدن ترجیح داد . همانگونه که غلامرضا تختی در کنار مردم بودن را بر هر لقب و تشویق دولتی ارجح تر دانست .

همزمان با سوریان ، درعرصه ای دیگر ، پرویز پرستویی ، جایزه بهترین بازیگر فستیوال تفلیس را به دلیل شرایط ایران ، به مردم کشورش هدیه کرد تا اعلام کند پهلوانی مردم را بر پهلوانی رژیم ترجیح می دهد .

طبیعت استبداد ؛ مقاله ای از علامه علی اکبر دهخدا

اکتبر 19, 2009

مهندس مهدی بازرگان ، در اواخر دهه 60 ، در مجله مرحوم » آدینه » ، مقاله ای تحت عنوان » درخت بی ریشه آزادی » دارد . او در آن مقاله ، به طور ضمنی به ریشه یابی این مساله می پردازد که چرا در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران ، موضع ولایت فقیه ، مصوب شده است . وی سعی کرده در این ریشه یابی به مسایل فرهنگی و اجتماعی جامعه ایران ، توجه کند . جامعه ای که همواره ، معتقد به وجود فردی در راس امور خود با عنوان پادشاه و برخوردار از » فرّه ایزدی » و منصوب از جانب خدا بوده است .

این جامعه با برافتادن نظام پادشاهی و انتخاب نظام جمهوری اسلامی ، گویا دچار یک خلاء اعتقادی و فکری شد . برای توده هایی که شاه را » ضل الله » و شعار » خدا … شاه … میهن » سالها در گوششان نجوا شده بود ، سخت مشکل بود که در غیاب فردی در راس امور ، اداره کشور را هر چهار سال یکبار به مردی از جنس خودشان بسپارند . این تفکر که به نوعی از عدم اعتماد به نفس توده ایرانی سرچشمه می گرفت و همچنین وجه کاریزماتیک آیت الله خمینی ، موجب شد تا ولایت فقیه در جامعه انقلابی ضد سلطنت ایران ، پذیرفته شود . بعدها نیز با رسمیت یافتن و قانونی شدن ولایت مطلقه فقیه ، این نظام ، به نظام پادشاهی غیر مشروطه نزدیک تر شد . نکته ای که جمهوری اسلامی را همچون مشروطه ، به بن بست کشانده است .

بیش از یکصد سال پیش ، علامه علی اکبر دهخدا ، در شماره اول روزنامه صوراسرافیل چاپ اروپا  مقاله ای پیرامون غیر عقلانی بودن سلطنت نگاشته شده است . این مقاله با وجود قدمتش ، همچنان از تازگی برخوردار است و گویی برای امروز نوشته شده است . چرا که ساختار ولایت فقیه ، بی گمان یادآور دوران سلطنت استبدادی است .  این مقاله با عنوان » طبیعت سلطنت چیست ؟ »  در آن روزگار حتی صدای برخی از روشنفکران را درآورد که » دهخدا در فضای آزاد اروپا به ورطه تندروی افتاده است » . اما گذشت زمان بر حقانیت کلام وی صحه گذاشت .

دهخدا در این مقاله ، منشاء سلطنت – شما بخوانید ولایت فقیه – را جهل می داند و رابطه افراد جامعه با شاه – شما بخوانید ولی فقیه – را رابطه ای متقابل و قابل استرداد می داند . باید گفت دهخدا سالها پیش از مهندس بازرگان ، این ریشه یابی را انجام داده و چرایی بی ریشه بودن درخت آزادی در ایران را توضیح داده است .

» در ممالکی که جهل ، جای علم ، زور جای حق و اوهام جای حقایق را گرفته است ، سلطنت –ولایت فقیه – موهبتی است الهی ، یعنی خداوند متعال ، حقوق ، حدود و اختیارات هر قطعه ای از زمین را به دست یک نفر از اهالی همان قطعه گذاشته و وجوب اطاعت دیگران نیز به او در علم ازلی خدا گذاشته است . اهمیت این امر ، ما را و گمان می کنم پس از طرح آن ، هر متدین عاقلی را نیز بر آن می دارد که با کمال دقت در حقانیت و بطلان آن غور کنیم . در صورتی که عقل و شرع ، هر دو از آسمانی بودن سلطنت – ولایت فقیه – ابا می کند ، منشاء حدوث این خیال در اذهان عامه چیست و حقیقت امر کدام است ؟

منشاء ، ضعف خیال نادان در برابر عظمت امور و بی اثر ماندن عقل جاهل در مقابل بزرگی وقایع است . اما وقتی از آدم معتدل و عقل بی غش سوال کنند که رابطه تو با پادشاه – ولی فقیه – و رابطه او با تو چیست ؟ ابدا در مقابل عظمت شکوه پادشاه – ولی فقیه – و کثرت حشم و زیادی اموال او نمی تواند باور کند که رابطه او هم با پادشاه – ولی فیقه – همان رابطه او با مستاجر ، بایع ، نوکر ، عیال و بقال است . و سلطنت – ولایت فقیه- ( از نظر ) او از جنس قراردادهای بین اثنینی و تخلف از شروط منتج به خلع او از سلطنت – و لایت – است . همین قوت منطق کافیست که سلطنت – ولایت فقیه – را در عداد سایر اعمال یومیه خود بگذارد و از بستگی مخصوص پادشاه – ولی فقیه – به عالم بالا ، تایید او از غیب و انتخابش از جانب خدا بگذرد . »  علی اکبر دهخدا بر بالین دکتر مصدق

غلامعلی حداد عادل ، بقچه کشی برای دو رژیم

اکتبر 10, 2009

 

آدم ها در نهایت خود را می نمایانند و آنچه در باطن خویش دارند ، ظاهر می سازند . غلامعلی حداد عادل ، از آن جمله آدمهاست . فردی که بدون سابقه انقلابی گری و به جهت نزدیکی با مرتضی مطهری ، توانست در قدرت وارد شده و بواسطه نسبت سببی با علی خامنه ای ، بدون هیچ شایستگی در خوری ، به فردی با نفوذ در جمهوری اسلامی تبدیل شد .

حداد عادل ، فردی که در دهه شصت ، مقالاتش در کتاب های درسی چاپ می شد ، در آن سالها سعی داشت تا خود را به جامعه فرهنگی ، مردی ادیب و اندیشمند معرفی نماید . اگر تصفیه های آموزش و پرورش و حذف برخی از نامهای مهم فرهنگی نبود ، هیچگاه مقالات وی ، شایسته آن نمی گردید که در کتاب های فارسی و علوم اجتماعی ، به ذهن و روان نوباوگان تزریق شود . او در حالی معاونت پژوهشی وزارت آموزش و پرورش را اشغال کرده بود که سابقه وی در پیش از انقلاب 57 ، به همراهی و بقچه کشی دکتر سید حسین نصر محدود می شد . ارادت او به دکتر نصر به حدی بود که با وجود اطلاع از تقید خانواده نصر به رفتارهای شرعی ، حاضر به قطع ارتباط با وی نشد .

ماجرا از این قرار بود که حداد عادل به همراه دوست دیرینه و همشاگردی دوران دبیرستان علوی ، کمال خرازی ، در ضیافتی که سید حسین نصر برگزار کرده بود حاضر شد . در این ضیافت ، سرو مشروب و بسیاری از اعمالی که مذهبیون را می آزرد وجود داشت . همچنین پوشش همسر نصر به گونه ای بود که برای مذهبیون متعصب و اصولگرایان امروز ، قابل توجیه نبود . کمال خرازی پس از این ضیافت به استادش سید حسین نصر انتقاد و ارتباط خود را با او قطع نمود . غلامعلی حداد عادل اما به این رابطه ادامه داد . او به نیکی دریافته بود  راز توفیق و پیشرفتش ، در مریدی و ارادت است . از همین رو وضعیت نصر که از لحاظ سیاسی نیز با فرح پهلوی ، رابطه ای نزدیک داشت ، موجب کاهش ارادت وی نشد . بر این اساس او نمی توانست در قامت یک دانشجوی انقلابی ظاهر شود که وضعیت خانوادگی اش نیز رنج فعالیت سیاسی را بر او گران می ساخت . پدر حداد عادل از لحاظ اقتصادی وضعیت مناسبی داشت و شاید کسب و کار پدر ، پسر را نیز تاجر پیشه ساخته بود . پسری که به جای عقیده ، در پی معامله بود . مدرک دکتری او در رشته فلسفه نیز ، بر مبنای ارادت ، روابط و عافیت طلبی است . در حالیکه دانشجویان دوره دکتری ، برای اخذ مدرک بایستی تز و نظریه جدیدی ارایه کنند ، غلامعلی حداد عادل که به جای شاگردی ، به مریدی پرداخته بود ، با ترجمه » رساله صلح » اثر » امانوئل کانت » به درجه دکتری نائل شد . با پیروزی انقلاب ، اگرچه یک مراد حداد عادل از دانشگاه اخراج و راهی دیار غرب شد ، اما مراد دیگرش ، مرتضی مطهری ، در نزد آیت الله خمینی ، از جایگاه والایی برخوردار بود . مریدبازی های حداد عادل ، باز هم کارساز شد . همچنین حضور برادرش مجید حداد عادل در حزب جمهوری اسلامی ، برای او امتیاز مهمی محسوب می شد . شهادت برادرش نیز ، او را به افتخار خانواده شهدا مفتخر ساخت .

سالها بعد ، حداد عادل سعی کرد در مراکز مهم فرهنگی جولان دهد و بدون شایستگی بر مسند » ریاست فرهنگستان زبان و ادب فارسی »  تکیه زند . مسندی که روزگاری از آن فرهیخته مردی چون محمد علی فروغی بود . همویی که به جز آثارش در عرصه ادبیات مانند تصحیح کلیات سعدی ، کتاب گرانسنگ » سیر حکمت در اروپا » را به رشته تحریر دراورده است . حداد عادل که به ناروا بر این کرسی نشسته ، نه در ادبیات فارسی اثری به افتخار دارد و نه در رشته خودش فلسفه ، فعالیت علمی و تحقیقی داشته است . ریاست او بر فرهنگستان ، تنها موجب خنده و استهزاء ایرانیان شده ، که واژه گزینی های این موسسه را به سخره بگیرند . موجب این رفتار نیز ، اعمال خود حداد است که به طرز افراطی ، به ظاهر سازی در سخن گفتن می پردازد . درحالیکه اگر سخن گفتن او را با سید محمد خاتمی ، به مقایسه بنشینیم ، به هنری اش را در سخن درمی یابیم .

بدین ترتیب ، او این ارادت پیشگی را در عرصه سیاست نیز آموخت . ازدواج دخترش با مجتبی خامنه ای ، موجب پیوند مستحکم او با قدرت شد . مجتبی خامنه ای که برخلاف برادر بزرگترش مصطفی خامنه ای ، با مقامات نظامی و امنیتی ، ارتباط بیشتری دارد ، باعث اهمیت پدرزنش در عرصه سیاست شد . از همین رو مجتبی خامنه ای ، پدر زنش را برکشید و حداد عادل ، در عرصه سیاست ، ارادتمندی خود را چنان به منصه ظهور رساند که در نزد افکار عمومی به شخصیتی منفور تبدیل شده است . البته از حق نباید گذشت که او ارادتش سید حسین نصر را نیز واننهاده و همچنان با او در ارتباط است و در تلاش که پای استاد را به ایران بازکند . همچنین از نظریه های حکمت متعالی او در تقویت ولایت علی خامنه ای بهره بگیرد ، همچنانکه زمانی دکتر نصر ، در انجمن شاهنشاهی فلسفه ، در پی نظریه پردازی برای سلطنت پهلوی بود . شخصیت مطیع و مرید حداد عادل ، در ریاست مجلس هفتم ، به نیکی یادآور شخصیت مهندس عبدالله ریاضی در ادوار گوناگون مجلس شورای ملی است . وجود چنین افرادی در سیاست ، نشانه ای از انحطاط رفتار و روابط سیاسی است . افرادی که به جای ورزیدگی های سیاسی و رسیدن به استقلال و استغنای هویتی و فکری ، هویت خود را از دیگران و ارادت به کانون قدرت اخذ می کنند .

 

پی نوشت : بقچه کشی ، کنایه از دلالی محبت و واسطه گری است . ر.ک  لغت نامه دهخدا  – جلد 3

 غلامعلی حداد عادل ، در نقش یک ترکمن